کجاست عادت خاک؟ کجاست سردی‌اش که مرا نمی‌گیرد. باور دارم که هستی.

هنوز منتظرم که چشمان منتظر تو را ببینم، سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب

است و غریبی می‌کند.هنوز بغضم می‌شکند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به  وقتی که

قلبت ایستاد و قامت بلندت ترک خورد...

تو سفر نکرده‌ای که در انتظار بازگشتت باشم؛ در آن دور دست‌ها نمانده‌ای که چشم

به افق ناپیدا بدوزم؛تو به افسانه‌ها تعلق نداری که در خیال و رؤیا تصورت کنم؛

گم نگشته‌ای که جستجویت کنم؛تو سفر نکرده‌ای که چشم انتظار بازگشتت باشم؛

تو روی برنگردانده‌ای که شکوه از بی‌اعتنایی‌ات داشته باشم؛

تو در کنار منی و من سرمست از عطر حضور تو؛

تو حاضری و من سرخوش از گرمای دستان برادرانه‌ات؛

چه سخت است مرگ برادر